تبليغاتX
کاش می بست روزی کوله بارش راازدلم دلتنگی
 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

انا اعطيناك الكوثر فصلّ لربّك والنحر انّ شانئك هوالابتر

 

خدایا تو را قسم به کوثر روح و جان همه مادران را سلامت بدار.

 

آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 2:57  توسط رها | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:21  توسط رها | 

 سلام دوستان

بعد دو ماه و اندی روز سکوت برگشتم

اما چون ۲-۳ روز دیگه امتحانام شروع میشه و باز دوباره از اونجائی که اصولا دانشجو جماعت باید شب امتحانی باشه نتونستم مطلب جدید بنویسم.

مطلب زیرو از آرشیوم انتخاب کردم ,امیدوارم خوشتون بیاد

 

افلاک را هیاهوئی عظیم است. چه شده است که ملائک این سان آشفته و سراسیمه گشته اند ؟ برای چه بی تابی می کنند ؟ چه اتفاقی قرار است بیافتد که زمین و آسمان اینچنین غرق استغنا گشته اند ؟

سری به افلاک زنیم...

خداوند دستور داده تا همه عرش را آذین کنند. ملائک هر یک به کاری مشغولند ، گوئی میهمانی عظیمی در پیش است !

عزرائیل تازه از راه رسیده ، مشتی خاک تحفه سفر او به زمین است.

خداوند فرموده تا ملائک همه جمع آیند تا  از نزدیک شاهد آفرینش شاهکار هستی باشند. شاهکاری که از مدتها قبل برای خلقتش تدارک دیده شده .زمین ،آسمان ، بهشت و ... همه برای آسایش او مهیا گشته اند.

آری درست شنیده اید .خداوند به ملائک درگاهش می فرماید : " فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدين"

همهمه ای آرام به گوش می رسد؛" این چه مخلوقی است که برتر از ما خواهد گشت و باید بر او سجده نمود ؟"

لحظه موعود فرا رسیده !

 مشتی خاک با کمی آب مخلوط می شوند تا پیکری از گل به دست صانع توانا تراشیده شود.

کم کم کار پیکر تراشی تمام می شود ،همچنان اذهان آشفته از تعظیم و تقدیس بر این پیکر گلی ! ؟

گوئی زمانش رسیده تا شاهکار خلقت به اوج عظمتش برسد ، آری این همان لحظه است که خداوند از روح قدسی اش در انسان می دمد! ذات پاکش را در نهاد آدمی به ودیعه می سپارد و انسان را می گوید که همانا تو خلیفه من بر روی زمین هستی...

سوئی دیگر ملائک در مقابل انسان صف کشیده اند تا بر او سجده کنند ، سر تعظیم در برابرش فرو آورند، در خدمتش باشند و هر آنگه که نیازی برایش پیش آمد بی دریغ یاریش کنند .

اکنون ملکوت همه در برابر انسان به سجده افتاده اند .  فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُون

 اما نه !

گوئی ابلیس همچنان بر  ارجحیتش نسبت به این مخلوق پافشاری کرده ، میگوید:" من از آتش خلق شده ام و انسان از خاک ،پس آتش برتر است از خاک" همانا از فرمان خدا سر پیچی کرده و به سجده نرفت.

از درگاه ربوبی رانده شد،آنگاه با گستاخی تمام برای اثبات ادعایش چندی از خدا مهلت خواست.

پس قیامت ضرب الاجل شیطان گشت برای اثبات رو سیاهی اش.

 اما او پیوسته در این اندیشه که  خاک باید بر آتش سجده کند ،پس برای رسیدن به مقصودش بی وقفه تلاش می کند.

آگاه باشیم که ابلیس پر تلبیس انسان را ابزار جنگ با خدا قرار داده ، پس چشمهایمان را باز کنیم و قدری آگاهانه زندگی کنیم، که همانا خدا پیروان شیطان را عذابی وعده داده هم سزا با او.

آن لحظه که بی اختیار سوی گناه می رویم ابلیس شادان و خندان افساری بر گردنمان آویخته، این سو و آن سو می کشدمان تا بر او سجده کنیم !

اندکی تأمل...

شیطان در پی زیر سوال بردن عظمت کبریائی نهفته در وجودت هست و تو خاموش!؟ براستی که این از کرامات انسانی بدور است.

 یقینا می پذیری که این گوهر نهان در وجودت آنچنان قدرتمند است که می تواند در برابر خواهشهای نفسانی همچون پتکی محکم بر سر شیطان فرو آید تا رو سیاهی تنها ارمغان خودخواهی و سرپیچی اش از فرمان خدا باشد ! مگر نه؟

پس بلندتر بگو تا شیطان هم بشنود و فکر به سوی گناه کشدینت را از سر بیرون کند...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1:15  توسط رها | 

 

لحظه های بی کسی در پی حادثه سکوت به سختی می گذرند

 

 اما

 

تا بی نهایت سکوت ، همچنان  ساکت و منتظر خواهم ماند...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12:8  توسط رها | 

 

لَیتَ  شِعری اَینَ اَستقرّت بِکَ النَّوی بَل اَیُّ اَرضٍ تُقِلُّکَ...

 

اماما کاش میدانستم کدامین سرزمین با قدوم مبارکت متبرک گشته وغربت هجرانت را ندیده  ؟ کاش می دانستم جمکران را  چه حسی است آنگاه که با شمیم گل نرگس عطر آگین می گردد؟ ولی آنقدر میدانم که کنج دلهای منتظرانت کنعان است و تو آن یوسف ثانی و ما همچون یعقوب دلگشته بی صبرانه چشمِ انتظار به آدینه ظهورت دوخته ایم تا شاید دل و دیده مان بدیدار جمالت روشنی یابد.

اماما تا به کی «ندبه » هایمان حال و هوای غریبی به خود گیرد ؟ چهل صباح  « عهد » بستیم و هر سه شنبه « توسل » جستیم اما غایبانه و  بی دامان تو ! میدانم فرج تو بی استغاثه ناشدنی است پس فاغِث یا غیاثَ المُستَغیثین . مهدی جان می دانی که چقدر سخت است در میان جمع بودن و تنها ماندن ، سرگشتگانت که پای بر زمین دارند و سر به آسمان، همه مدهوش دیدارت ، مشتاقانه دست به دامان َاللّهُمَ عَجِّل لِوَلیِکَ الفَرج  گشته و هر صبح و شام  با  ناله و زاری فریادت می زنند ...

و ایَّ خِطابٍ َاصِفُ فیکَ و اَیَّ نَجوی  آری بگو چگونه  بسرایمت؟ با کدامین آه و ناله؟

آقا جان غربت کوچه پس کوچه های انتظار دلم را می لرزاند ، خود بهتر می دانی که راه بسیار است و راهزنان بسیار تر، پس بیا و بیش از این هجرت را بر عاشقانت روا مدار . بیا که نوای بینوائی مان سراپای هستی را فراگرفته .بیا تا  نُریدُ اَن نَمُّنَ عَلی الَّذینَ اِستَضعَفوا  معنی یابد .

اماما تنها ما نیستیم که لحظه شماری دیدارت را می کنیم کربلا هم چشم انتظارت است ، ظهر عاشورا و خون حسین (ع )  نیز ،فرات هم منتظر است تا دِینش را به سقای کربلا ادا کند.

مولا جان همه عالم و آدم فدای دردانه پیامبر، اما تو را قسم به پهلوی شکسته مادرت و  قسم به حرمت این دعا 

 یا ربَّ الزَّهرا ! بِحَقِّ الزَُهرا ، اِشفَ صَدرِ الزَّهرا ، بِظُهورِ الحُجَّهِ ... 

 بیا که خستگی تاب و توانمان برده.

                              ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی                                             دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آئی

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 2:5  توسط رها | 

سلام

اطاعت امر دوستان کرده ، آپ کردم

ولی شرمنده که مزه سیب زمینی پخته میده آخه تو ساحت مقدس آشپزخونه نوشتمش

 

آن رویای شیرین دلخوشی ها ، روزهای آبیِ آبی ، آری همه کودکی ام را دیشب خواب دیدم.

دویدن از پی پروانه ها ، میهمان رفتن به لانه مورچه های باغچه مان ،جشن ماه که آسمان را با ستاره ها چراغانی کرده بودند ، هنوزهم آرزوی دعوت به جشن ماه را دارم . از آسمان سراغ عکسهایمان را می گرفتم که با فلش رعد و برق از ما گرفته بود ، انگار بازهم ظاهر نشده!

دیشب دوباره با دوستانم بازی می کردیم ؛ عموزنجیرباف؟ بله. زووووووو،

 باز با گچ های مدرسه لی لی می کشیدیم و دوباره گوجه سبزِ « اسم میوه » قایم باشک شده بودم.

صدای جیغ های تاب بازی و سرسره بازی ام هنوز به گوش می رسید ، راستی عروسکم زنده شده بود و من بار دیگر مادر مهربانش شدم ، کفشهای مامانم را هم پوشیدم تا به گردش بریم ، تِق تِق ، تِق تِق ،...

و ماهی بدون آبِ اولین نقاشی ام با آن سوزنی که به امتداد یک سطر نوشتم به خوابم آمدند. دوباره سیب قرمز اولین زنگ تفریح مدرسه را با دندانهای ریخته گاز می زدم.

دیشب با زحمت توانستم داستان چوپان دروغگو را بخوانم ،اما باز  سر دعوا  با دوستم اولین کتاب داستانم پاره شد .

وای باز  گم شدند؛ ساعتم و آن مدادفشاری آبی ام ، کلی از پی شان گشتم اما باز هم پیدایشان نکردم.

اذان صبح را شنیدم ،

یاد آن نماز ها که جای ربّنا آتِنای قنوت می خواندم « یه توپ دارم قلقلیه » و جای تشهد و سلام « اتل متل توتوله»

ای کاش این شب سحر نمی شد و تا ابد زندگی می کردم در بستر رویاهای کودکانه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 0:18  توسط رها | 

بسم الله الرحمن الرحیم

انا اعطيناك الكوثر فصلّ لربّك والنحر انّ شانئك هوالابتر

 

خواستم از زن بگویم دیدم چه کسی برتر از انسیه هورا, چه کسی عظمی تر از کوثر  و چه کسی متبرک تر از فاطمه...

 آری فاطمه,

همان کسی که اعتبار بهشت است و سرور همه بهشتیان, تاج سر بشریت  و نور چشم برترین بندگان خدا.

 فاطمه «ام ابیها» ست و چه عظیم است ادراک این جمله.

 

فاطمه سیده نساء العالمین, فخر عالم و ملکوت که هرچه از فضایل و مناقبش بگوییم باز کم گفته ایم  ,چرا که فاطمه را لیله القدر آفرینش نامیده اند و براستی که چه کسی را یارای شناخت شب قدر؟

فاطمه مقام زن را ارزش بخشید و بواسطه او بهشت زیرپای مادران قرار گرفت. فاطمه تنها زنی است که محادثه کرده با جبرئیل ,فاطمه میوه بهشت است وثمره طوبی, فاطمه خود نور است, روح خدا...

 

و اما فاطمه را چگونه شناخته ایم؟ آیا همه فاطمه در این چند کلمه خلاصه می شود «دخت پیامبر, همسر علی و مادر حسنین... »؟

فاطمه یعنی بریده از شر, یعنی عشق مطلق,   یعنی مبرا از آتش دوزخ , پس عشق به فاطمه را با روحمان آمیخته کنیم تا به احترام نام مطهرش از آتش دوزخ رهایی یابیم.

 

فاطمه از ما نمی خواهد که همانند او باشیم چرا که عالم , در تاریخ بشریت  فقط برای یکبار فاطمه را ثبت کرده است و دیگر همچون اوئی نخواهد بود. اما ما که نمی توانیم مثل فاطمه باشیم پس کاری نکنیم که زن بودن فاطمه را خدشه دار کنیم , طوری رفتار نکنیم که بانوی دو عالم از ما ناراضی باشد.

 

اما  افسوس گاهی اوقات شاهد زنهائی هستیم که ابهت فاطمه را و ارزش زن را زیر سئوال می برند.

 آیا الگوی فاطمی به ما این اجازه را می دهد که خود را به سان یک «عروسک پشت ویترین» تلقی کرده و بدنبال  مشتری باشیم؟ قسم به پهلوی شکسته فاطمه که نه....

 

مگر الگوی فاطمی زن را از حضور در اجتماع منع می کند ؟ ؟؟که برخی کوته اندیشان به بهانه دفاع از حقوق زنان و با افکار مثلا فمنیستی سعی در بطلان کشیدن زن دارند! زن نیاز به حضور در جامعه دارد پس چرا با خودنمائی و به نمایش گذاشتن خویش؟

 

یادمان نرود که در اطرافمان بسیار اند ماری کوری ها ,دکتر دانشور ها و ... اما افسوس که با کوته اندیشی و افکار جاهلانه بعضیها در حقشان احجاف شده.

 

قسم به نام مقدس  مادر که یک لحظه همچون فاطمه بودن بسی ارزد به یک عمر جنیفر لوپز بودن و یا امثال آن.

                                                     یا رب الزهرا!

                                   بحق الزهرا، اشف صدر الزهرا ،بظهور الحجه... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 2:43  توسط رها | 

 

یک سال پیش همین روز یا علی گفتیم و عشق به کار را آغاز کردیم . اولین شغل و تجربه

 

کاری , خبرنگاری برای «پژواک ایران» طرحی نو برای اولین بار در ایران , با حضور

 

همکارانی صمیمی و سخت کوش , ایده های ناب, برنامه ها و مسیری برای  فعالیت,

 

همه دست به دست هم دادند و بهترین مشوقان برای تلاشی بی شائعبه گشتند . آنچنان که حتی

 

گرمای طاقت فرسای تابستان هم نمی توانست اندکی از این شورواشتیاق بکاهد.

 

چه شبها که تا صبح همه غرق در افکار «پژواک» بودم و چه روزهایی که در حضورش

 

متوجه گذر زمان نمی شدم , روزهای شیرینی که اکنون به خاطره سرد و تلخ تبدیل شده اند.

 

دریغا که در راه «پژواک» هر کس به طریقی دل ما شکست , مسئولان , مدیران, مردم ,

 

همه و همه....

 

«پژواک» می خواست خود نمایی کند ,به خود ببالد تا همه تحسینش کنند و حقا که لایقش هم

 

بود. ما نیز سعی کردیم این خواست «پژواک» را به گوش همه برسانیم.آنقدر «پژواک» را

 

فریاد زدیم که حتی میز و صندلی های اتاق مسئولان نیز«پژواک»را ازبر شدند ولی افسوس

 

که هیچ یک از این مسئولان محترم گوش شنوائی برای این همه فریاد نداشتند.افسوس و صد

 

افسوس...

 

دلم میخواهد فریاد بزنم تا همه شان بشنوند و بدانند که «پژواک» مستحق این همه بی توجهی و

 

 تحقیر نبود.ای کاش همه این مدیران و مسئولان قبل از تکیه دادن بر کرسی قدرتشان در آزمون

 

«احساس مسئولیت» شرکت می کردند, تا سنجشی از میزان احساسشان در برابر چشمهای

 

گریان  , قلبهای شکسته , پاهای رنجور و خسته, خانه های ویران و... بعمل آید و معلوم شود

 

 چه کسی حدنصاب نمره را کسب می کند و توانائی نشستن بر آن جایگاه را دارد.

 

اما چه فایده که باز پژواک همه این فریاد ها را تنها خودم خواهم شنید.

 

«پژواک» و همه  کسانی که عاشقانه برایش تلاش کردند برای همه امیدها و

 

آرزوهایشان ,برای همه تلاشهای بی نتیجه شان افسوس می گویند.

 

           « بسیار امید بود در طبعم                 ای وای امید های بسیارم »

 

افسوس بر اینکه باور نکردندمان, حتی کسانی که «پژواک» طنین اندیشه خودشان بود...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 1:5  توسط رها | 

توجه : بنا به انتقاد شديد سعي كردم سبكمو عوض كنم برا همينه كه اينجوري شده ،خوشحال میشم اشکالمو بگین...

 

من از پشت تكرار قرن ها صنوبر، پي آن سكوت دلنشين كبوتر و از فراسوي سرزمين عشق تولد يافتم. من با عطر احساس رنگ آبي، پي نيلوفر و مهتاب، در آن لحظه روشن محبت، هم نوا با سرود مرغان صداقت بدنيا آمدم.

 

همزاد من شبنم پاك سحري، همان زاده نسيم سبز بهاري ،كه همه بودنم بسته به اوست.

 

 لحظه هايم با تپش هاي شقايق ها هم نفس شدند ، لطافت  بي پيرايه انسان بودن را درك كردم، اما شبي ديگر، در آن خواب رضوان برين، با هجوم احساس گل نرگس حقيقت دلنواز حيات را لمس كردم و تولدي دوباره يافتم.

 

              البته من به اين خوشگلي نبودماااا

واما

همچنان عاشق خواهم ماند و همصدا با پرستو ها خواهم خواند تا روزيكه یک احساس گل سرخ عشق نثار قدمهاي گل نرگس كنم، آنگاه رهگذر آخرين كوچه باغ خاطره شده و به خاطره ي خاطرها خواهم پيوست...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 2:39  توسط رها | 

سوي ميخانه روم

              مست و مستانه شوم

                                                          تا مگر بگريزم

                                                                             زين غصه ديرينم

 

دل بيچاره بسوخت

                        ساقيا مددي!

                                          پر كن اين باده غم  

                                                                     اشك امانم ببريد

 

تا سحر راه درازي ست

                              طاقتم نيست اما !

                                                       خواهمش امشب

                                                                               لبريز تر از باده عشقم

 

مي بنوشم من

                 حافظم  گفت این

                                        « شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

                                                                          مگر یکدم بر آسایم ز دنیا و شر و شورش » 

 

امشبم اي عافيت بخش

                                 بشكن اين سوداي ديوانگي

                                                                       مست مستم كن

                                                                                              رهايم كن ، رهايم...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 16:58  توسط رها | 
 
اینم برا حنانه گلم

واسه تولد بعضیا

 « بعضیا تولدتون مبارک »

 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:55  توسط رها | 
ياد من باشد ، هر چه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب در آرم.

ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد .

ياد من باشد تنها هستم.

ماه بالاي سر تنهائي است...

                                         « سهراب سپهری »  

ياد من باشد تنها هستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:13  توسط رها | 
 

 دوست دارم اولین مطلب وبلاگم  قسمتی از اولین شعرم باشه

کاش می بست روزی کوله بارش را از دلم دلتنگی

کاش کوچ می کرد به شهر بی غمی دلتنگی

کاش می رفت و با خود می برد

هرچه غم و اندوه و درد است دلتنگی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:35  توسط رها |